خاطرات نوجوانی حلی که تصمیم دارد هیچوقت فراموششان نکند...
|
همیشه ازش به عنوان یک ضمیر سوم شخص یاد میکنم. احتمالاً هیچوقت جرئت نکرده ام بنویسمش و در گفتگو ها از شنیدن کلمه اش متنفرم.
همانطور که به یکی از اتاق های خانه? روستا فرار کرده ام، هندزفری را در گوشم فرو کرده ام و کتاب خواندن را از سر گرفته ام، کسی در را میزند و وارد میشود. بعد از کمی گفتگوی معمولی و بحث درباره? اینکه چرا نمیروم جنگل و کوه و رودخانه را ببینم و کمی بیرون از اتاق باشم، سوال وحشتناکی مطرح میشود. سوالی که دوست داشتم همان موقع زمین باز بشود و من را ببلعد، یا لبخند بتواند جواب این سوال را بدهد تا مجبور نباشم جوابی بدهم:« از زندگی جدیدت راضی ای؟» وقتی میبیند جوابی نداده ام، اضافه میکند:« پنج روز با مامان، سه روز با بابا...؟» میگویم:«آره، خیلی خوبه» دروغ است. معلوم است که دروغ است. بعد از تنها شدنم، دیگر نتوانستم کتاب بخوانم. دوست داشتم همان موقع میپرسیدم«شما خوشتون میاد که خانواده اتون تیکه پاره باشه؟ اینکه چند روز مامانتون رو نبینین براتون خوشاینده؟ دوست دارین که تعطیلات تون به دو بخش جهنم و بهشت تقسیم شده باشه؟ اگر این ها رو دوست دارین پس میتونین جواب من رو باور کنین. آره، من عاشق این زندگیم!»
پ.ن: از گذاشتن این متن توی وبلاگ مطمئن نیستم، و شاید پاکش کنم. از نوشتن درباره? این موضوع خوشم نمیاد...