خاطرات نوجوانی حلی که تصمیم دارد هیچوقت فراموششان نکند...
|
چشم، دوباره به صفحات مفاتیح برمیگردد؛
با دیدن عدد فراز، دلش آشوب میشود. 98,99...
تا به خودش می آید، صدای یا حلیماً لا یعجل بلند میشود. فراز آخر...
نه اشکی آمده است و نه حاجتی به زبان آورده شده است. شبی که منتظرش بود، رو به پایان است، دستانش خالی است و سردرگمی بیش از همیشه درونش را پر کرده است. به دنبال راهی برای فرار از خودش بلند میشود. تمرکز میکند که پایش را روی زنان غرق در مناجات، مردان خیس اشک، و کودکان در حال بازی نگذارد. کمی که دور میشود، خیره به جمعیت، چشم هایش تار میشوند.
گوشه ای به دیواری که کاشی کاری شده است تکیه میدهد و به روضه? مداح گوش میکند. با صدای خنده? کودکان در حال بازی که با نوای یا امیرالمومنین مخلوط شده است، گونه هایش خیس میشوند. کم کم پاهایش کم می آورند و مینشیند. بوی گلاب حیاط حرم را پر کرده است. چشم هایش را میبندد و اشک میریزد. اشک هایش سیلاب میشوند و گوشه? روسری دیگر جواب شان را نمیدهد.
دخترکی با چشمان عسلی رنگ که روسری سبز پررنگی بر سر دارد، روی شانه اش میزند:«بفرمایید»
سرش را از میان زانو هایش بیرون میکشد، چند ثانیه ای طول میکشد تا چشمان قرمزش برای دیدن نور آماده باشند. به دخترک نگاهی می اندازند. دخترک با دیدن چشمانش، دستش را به سمت زن میبرد: « گل نرگس، برای شما آوردمش... »
دستان زن، لرزان به سمت گل های نرگس دراز میشوند. اشک هایش دوباره جای میشوند؛می بارند و می بارند...
اشک هایش که خشک میشوند، هرکجا را برای پیدا کردن دختر نگاه میکند، نیست...
بلند میشود تا برگردد. خودش را گم نکرده، پیدا کرده بود...